خرید بک لینک

تمام حرف های نگفته ام

الان ساعت ۱۱:۰۵ شبه، نشستم توی ایستگاه منتظر تراموا. دارم از کتابخونه برمیگردم خونه، با هم گروهیم نشسته بودیم داشتیم فایلای ارائه فردامون درست میکردیم.

تنها نشستم توی این هوای سرد و میترسم...خیلی وقت بود که ترس نداشتم... تاجایی که یادم میاد هیچ موقع این موقع شب تنها کنار خیابون خلوت نبودم...

خیلی تحت فشارم... فشار و نگرانی و استرس داره روح و روان منو نابود میکنه...

احساس خستگی و پیری میکنم توی وجودم... با وجود اینکه از نظر دیگران جوونتر از ۳۴ سال به نظر میرسم، اما دارم چروکای کنار چشمام رو میبینم... چروکایی که شاید پارسال هیچ خبری ازشون نبود...

با صدای بلند و با شجاعت تمام اعلام میکنم... من، سروناز، خسته شدم... خسته شدم از دویدن، خسته شدم از مهاجرت... تا به الان در این نقطه زندگیم دو تصمیم غلط داشتم که باعث پشیمونی منه... یکیش همین مهاجرتمه... واقعا سن من مناسب برای درس خوندن نیست دیگه... و درکل این پروسه مهاجرت از هرطریقی برای من دیر بود... خیلی دیر...

کاش الان که میرم خونه و میخوابم... دیگه بیدار نشم...


RSS

برچسب: نویسنده: khodaya-bebin تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 3:20

صفحه بندی